!...ستایشکده...!
مجو بغیر خدا در دل شکسته ما/که در سفینه ما ناخدا نمیگنجد...!
در کوره راه زندگی باه یک بغل دلبستگی قدم در جاده ی غم ها نهاده ام... میخواهم زندگی را با چشم غمناکم ببینم... یک دنیا غم در سینه دارم که گویند از حکمت اوست.... چه کنم که من ندارم طاقت اینهمه حکمت دوست...؟! خسته ام میکند این حرفهای تکرای...میدانم...میدانم که میپنداری کفرش را میگویم اما نه اشتباه میکنی... کفرش را نمیگویم...ا خودش گفته است که بنده ی من حرفها یت را با خودم بگو... من اگر این دردها رابا او نگویم پس چه کنم؟؟؟ میخواهم اندکی از این غم هایم را برایش بازگو کنم... هجر دوستان آنچنان آتشی بر دلم میزند که گویی تمام وجودم را میسوزاند.... هجر یاران برایم سخت است اما نه به اندازه هجر یوسف برای یعقوب...اما چه کنم که نه من یعقوبم نه ایمان یعقوب در قلب من وجود دارد..پس من چه کنم از دوری یوسفانم؟؟؟یعقوب هم با آن یعقوب بودنش چشمانش را در هجر یوسفش از دست داد...پس وای به حال من صحنه جدایی از دوستانم بدترین صحنه های عمرم بوده است...اما نه به اندازه صحنه عاشورا که دنیا سخت تر از آن را به خود ندیده است...عاشورایی که زینب (س) بعد از آن تنهای تنها شد جدایی ا زدوستان برای من سخت است اما نه به اندازه جدایی از حسین برای زینب (س) ولی تو خود خوب میدانی که نه من زینبم و نه استواری و صبر زینب در وجود من است...زینب همانی است که بعد از آنهمه مصیبت حمدت را گفت و شکرت کرد برای این مصیبتهایش...اما من چه؟! من که زینب نیستم *** یارا بین که با تو میگویم سخن....گویم اندکی حرف دل با تو من مجنون نبودم مجنونم کردی لیالا نبودم لیلایم کردی حال که مرا به جنون رساندی و لیلایم میخوانی نمیدانی که چه مسئولیت بزرگی بر گردنم نهاده ای جانا در آغاز مجنون و لیلای او بودم...او که تو را لیلای من کرد و او که تو را مجنونم ساخت او که خود هم لیلاست و هم مجنون...اری لیلا...او بود که عشق را در سینه من نهاد اما نه آنگونه که زمینی ها می بینندش آنگونه که "انسان"آن را می دید...منظورم را که میدانی از انسان؟؟؟همانی را میگویم که نامش را "خلیفه خودش" روی زمین نهاد...همان را میگویم که ملائک را وادار به سجده اش کرد...آری همان را میگویم...میسوزد به شوق گرما بخشی و نور دادن آری لیای من هم از درون میسوخت برای گرم کردن من و برای روشن ساختن راه انسانیت اما من دیگر آن "انسان" نبودم...و من دیگر درک نمیکردم حس آتش را در این اوضاع تو را یافتم ای مجنون لیلی و ای لیلای مجنون من...آری تو را به تو گفته بودم که ان شب قدر را هرگز از خاطرم پاک نخواهم کرد ...آن شب ، شب معراج من به عرش اعلا بود...چه کردی با من یارا؟؟ تو چه کردی که از آن شب به بعد دیگر بغضم نترکیده است و اسمان ابری دلم گوشه ای ازرنگین کمان را به خود ندیده است...چه کرده ای که46 شبانه روز گذشته از آن شب و من همچنان بغض بر گلو دارم میدانی چیست؟!بد عادتم کرده ای جانا به تو گفته بودم ... گفته بودم فراموش نخواهم کرد ان شب را که دستت را روی غبار دلم کشاندی و بغض چند ماهه ام را شکستی...آری تو اولین نفری بودی که بعد از مدتها اشکهایم را دیدی...2 شب قدر گذشته بود و دریغ از یک قطره اشک...اما شب سوم آخر کار دستان مهربان تو بود که ارامش را بر جانم بازگرداند...و آسمان ابری دلم راصاف کرد این دل گویی بازهم محتاج دستهای گرم توست برای باریدن... غبار روی دلم را گرفته و 46 روز است که اشک بر روی گونه های خشک شده ام جاری نشده...دقیقا مثل آسمان که مدتهاست نباریده...و مثل زمین که مدتهاست خشکیده...ای آسمان تو ببار بلکه دل ما هم آرام بگیرد آری ای عزیز...آن شب قدر را من و تو قدر دانستیم...چه قدری بود آن قدر *** آری محرم نزدیک است و عاشورا در راه...عاشورایی که زینب (س) با انهمه مصیبیتی که دیده بود در اخر فقط این را گفت "اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم" خدایا برای توست حمدم و تو را شکر میگویم برای مصیبتهایی که به من داده ای کاش بتوانیم در این محرم کاری کنیم که ناممان را بین محرمی ها بنویسند...نه انهایی که از محرم فقط غذای نذری و تماشای دسته ها و علم ها را فهمیده اند کاش بتوانیم زینبی شویم و شکرت را بگوییم بخاطر مصیبتهایمان نه اینکه کفرت را به زبان بیاوریم کاش ایمانی همچو ایمان یعقوب در جانمان بیندازی که در هجر یوسفانمان طاقت بیاوریم کاش آهویی شویم تا ضامن اهو ما را از بند گناهانمام رهایی بخشد کاش محرممان واقعا محرم باشد *** یاران ز چه روی کردید مجنون دل مارا کردید با هجر خود محزون دل مارا گر میدانستم به کجا میکشد این عشق آخر میکردم دل را قوی در هجر دوستان آخر الهی سینه ام را خالی مکن از عشق خود کنم لیلا و مجنون یاران خود دلم پر میکشد سوی حرم ضامن اهو که میبرد هوش از سرم هوای دیدار او محرم هست نزدیک و دلم هست بیمار بده بر دل بیچاره ام اندکی صبر بسیار گردان شاد دلم را از دیدن جانان نگهدار سلامت جان این جانان پ.ن.1:اندکی زیاد سخن گفتم...ببخشین شما به بزرگی خودتون اما خیلی وقت بود حرف نزده بودم حق بدین بهم پ.ن2:جانا خودت میدانی که منظورم با توست...ای کاش نمیدیدمت هیچ گاه تا اینقدر دلتنگی هایم بیشتر نمیشد پ.ن3:ای کاروان اندکی آهسته رو نفسم بالا تمی آید دگر....تاب اینقدر تند رفتن ندارد جان دگر پ.ن4: فرشته های آسمون تو حرمت کبوترن کبوترای حرمت نه میرون نه میپرن از ایوون و صحن و سرات کجا برن کبوترات بارشونو نمیکشن نازشونو نمی خرن آقا امام رضایی آیینه خداییی دلبند مصطفایی... آقا پناه مایی شاد باشین محرم مارو هم فراموش نکنین پیشاپیش میلاد امام رضا(ع)رو هم تبریک میگم بوس بای تا های اضافه نوشت:۸۸.۸.۶ وای باران...باران...شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست....!بالاخره بارون ...دل من هم باران می خواهد اما دریغ از یک قطره اشک...آه

